تلخندهای یک دلقک

 
...
نویسنده : دلقک - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٩
 

برای تو و خویش

چراغی آرزو می کنم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : دلقک - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦
 
دلم چقدر برای اینجا تنگه!
 
comment نظرات ()
 
 
گودبای
نویسنده : دلقک - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
 

روزی که از مشکلات پرشین بلاگ می‌نالیدم. حتی فکرش رو هم نمی‌کردم دل کندن از اینجا با یه دنیا خاطره اینقدر سخت باشه.

گودبای پرشین بلاگ .

های دلقک دات آی‌آر


 
comment نظرات ()
 
 
از روزی که تو در کنارم هستی ...
نویسنده : دلقک - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥
 

« اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم .اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد .آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگتر از دل شد . ومن همیشه از چیزهایی که  حجمشان بزرگ تر از دل می شود ،میترسم .از چیزهایی که برای نگاه کردنشان _ بس که بزرگ اند _ باید فاصله بگیرم ، میترسم .از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه ش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لج ام گرفته ست . از ناتوانی و کوچکی روح ام . فکر میکردم این من هستم که اورا آفریده ام و همیشه  آفریده من باقی خواهد ماند . اما نماند . به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور آن شدم . آنقدر که وسعتش از مرزهای دوستت داشتن فراتر رفت.آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با تمام توانی که برایم باقی مانده است می گویم« دوستت دارم » تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم »

مستور

~~~~

 از روزی که ...

برای 

 برای مجهول بودن ، برای نبـــودن ، فرصتی نیست .

 خط ِتو یکرنگ و بی دغدغه ،

                                  قلم من ناتوان .

 اما ؛ مینوسم ... به رسم دل سپردگی ؛

                                                تا برای دوست داشتن فرصتی هست .

 

 

: ناتــمام تو

 


 
comment نظرات ()
 
 
دفتر دوم
نویسنده : دلقک - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥
 

 
1384/7/21
هنوز هم به همان سبک قدیم می‌نویسم.
تو را تو خطاب می‌کنم و او را او.

1384/9/18
نیامدست سلامی از او به من
بی هیچ تردیدی می‌آید
دیر یا زود.

1384/9/28
خرده کلماتی از آموزگار را به نام معروفی نوشتم.
چشمایت را ببند
با لبهایم...
می‌بوسمت و ماه می‌شوم.

1384/12/28
نامه نوشتن را فراموش کرده‌ام
اول سلام را می‌گویند یا دوستت دارم را
گمانم باز هم اشتباه نوشتم.


 
comment نظرات ()
 
 
فاطمه
نویسنده : دلقک - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥
 

روزی که دست‌های محمّد در حسرت قلم ماند.

و چاه، رازدار غصّه‌های خلافت شد؛

فاطمه را کشتند.

در و ديوار بهانه‌ است.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شراب ناب
نویسنده : دلقک - ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥
 

دست‌هايم را که نبسته‌اند، چشم‌هايم سنگين شده.

من تو را به بهانه نوشتن‌هايم مسخ کرده‌ام و تو مرا به دوستت دارم ‌هايت مست.

اگر مستی‌مان پريد چه؟

شراب ناب که نخورده‌ايم.

هنوز سرم درد می‌کند برای درد.

چشم‌هايم سنگين‌تر شده.

شايد خواب تو را ديدم.

يا چند پيک شراب ناب.

 

 

پ‌ن: مثل اينکه پرشين بلاگ از ما دل نميکنه!

تا اطلاع ثانوی از اثاث‌کشی خبری نيست.

 


 
comment نظرات ()
 
 
تلخ‌خند
نویسنده : دلقک - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

خودت گفتی...

شراب‌های تلخ

مثل تلخ‌خندهای يک دلقک

چقدر می‌چسبند

سرت را گرم می‌کنند!


 
comment نظرات ()
 
 
قلیان با تنباکو چوب
نویسنده : دلقک - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 


هنوز طعم خنده هایت زیر دندان هایم مانده.
هوس کرده ام یک بار دیگر بخندی و من نگاهت کنم.
برایت قلیان با تنباکو چوب چاق کنم و تو هم " قل قل قل " کنی و برایمان تعریف کنی.
از زندگی، آدمها، از عشق .
برایمان لطیفه بگویی و با هم بخندیم، من و تو و قلیان با تنباکو چوب!
نمی شود تو را برای یک شب از خاک قرض گرفت؟
فقط یک شب. قول می دهم.
بگذار خودم اجازه ات را از خدا می گیرم تا امشب را با هم باشیم.
من و تو و قلیان با تنباکو چوب.
اگر تو نمی خندیدی، من دلقک نمی شدم.
قل قل قل.
مادربزرگ رفت، قلیان با تنباکو چوب شکست، و من هنوز می خندم.
هر چه نگفته اید بگوئید.
باز هم می خندم.
آری، مادربزرگم مرده است.

                                 

                                                                                                     "دلقک"



 
comment نظرات ()
 
 
قصاص
نویسنده : دلقک - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥
 

به پيشواز کدامين گناه بی‌تابی می‌کنيد؟

قصاص سال‌های بدکاره‌تان چه؟

اولين سنگ را من می‌زنم.


 
comment نظرات ()
 
 
هفت سين سياه!
نویسنده : دلقک - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥
 

۱. خانواده‌های در گور...

۲. بساط را آماده می‌کنند.

۳. تا خط خطی کند.

۴. بوم نقاشی‌اش را.

۵. پيرمرد.

 

۱.۱. عکسهای دسته جمعی.

۲.۱. با شکمهای پروار شده.

۳.۱. تمام زندگيش را.

۴.۱. هفت سين کشيد.

۵.۱. قهرش گرفته بود.

 

۱.۲. پريد.

۲.۲. خماری‌شان.

۳.۲. سياه شده بود.

۴.۲. از رنگ.

۵.۲. پيرمرد.

 

" ۲۹ اسفند ۸۴، بم. "


 
comment نظرات ()
 
 
چهارشنبه آخر سال
نویسنده : دلقک - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤
 

چقدر خيابان‌ها ساکت است. آدم دلش می‌گيرد. انگار امسال از چهارشنبه سوری هيچ خبری نيست. چمران را که بالا می‌آيی، پشت چراغ قرمز ها مرغ پر نميزند!

قديم‌تر ها آتش روشن ميکرديم و ....

چقدر جوان‌ها سر به زير شدند.

...............................................

پيرمرد کر و کوری اينها را ميگفت.

 


 
comment نظرات ()